بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 26 تیر 1390

 به محراب موج خیز عبادت٬ روح عشق جاری ست٬ سجاده ای از جنس گل سرخ و

 عطر گلهای بهشت      هدیه ی امشب ماست .

قصد نماز داری٬    دلم دل دل میکند

ذهنت را به پاکی عارفانه ها گره میزنی٬    اضطرابی شیرین در من می پیچد

در زلال اندیشه وضو میگیری٬    قلبم مهیا میشود

به وحدانیت کردگار اقرار می آوری٬    ملائک شهادت میدهند که برایم یگانه ای

دعا میخوانی و ذکر میگویی٬    قلبت مُهر نماز میشود

قنوتت گواه بر پاکی توست٬    چشم را مقیم حریمت میسازم

رکوع را فانوس راه میسازی٬    لبانم بوسه ای گرم می رباید

سجده بر حق می گذاری٬    قرار از من سودایی می گریزد

و حالا نمازم با تو یکّی گشته و من تو هستم ...    ./




طبقه بندی: نیایش، 

برچسب ها: متن، متن ادبی، متن کوتاه ادبی، گلهای بهشتی، نیایش، نیایش با خدا، گلهای نیایش، نماز مهر، نماز عشق، دعا، احساس، احساست را دوست دارم،
ارسال توسط ماریا
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 22 تیر 1390

 

 به تو می اندیشم

به تو که حادثه ای در پس فردای منی

به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی

و چه زیباست صدایت و چه زیباست صدایی که مرا می خواند

و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام

و کاش می شد به کنارم آیی

و تو را در تپش لحظه دیدار بیابم

  به دیدارت شاد و به امید رسیدنت بیدارم




طبقه بندی: پا به پای بهانه، 

برچسب ها: دلنوشته، متن، متن کوتاه، متن کوتاه ادبی، به تو می اندیشم، دلنوشته به تو می اندیشم، کاش کنارم بیایی، فردای باتو،
ارسال توسط ماریا
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 19 تیر 1390

حالا که آمده ای برای مورچه ها هم فکری بکن نگرانند هی می آیند و هی بر می گردند
*****

حالا که آمده ای چترت را ببنددر ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد

*****

حالا که آمده ای سلام حالا که نمی روی خداحافظ ای همه ی ابرهایی که به جای دیگری می روید

*****

حالا که آمده ا ی تو پروانه می شوی ومن هم بی دغدغه ی مرگ پیر می شوم




طبقه بندی: ادبیات معاصر، 

برچسب ها: متن، متن کوتاه، متن کوتاه ادبی، متن کوتاه عاشقانه، حالا که آمده ای، باران، چترت را ببند، سلام، سلام وخداحافظ، متن ادبی باران،
ارسال توسط ماریا
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 19 اردیبهشت 1390

 

من که از درون دیوارهای مشبک ، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من - بازآفریننده ی اندوه

هرگز ستاسشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم و نه تو

آنچه ماندنی ست ورای من توست

                                                    

                                             نادر ابراهیمی

 




طبقه بندی: ادبیات معاصر، 

برچسب ها: متن، متن کوتاه، متنی از ابراهیمی، متن کوتاه ادبی،
ارسال توسط ماریا
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

 

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

 

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

 

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:

 

چه تلخ است کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌

 

آنچه درجست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

  

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌

 

لذت جست و جو رانخواهد یافت.

 

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را

 

کسی نخواهد دید، آن جز كه‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ پست.

 

مساافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا.

 

بلند و سبز کنار جاده بود. زیر سایه‌اش‌نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی،

 

در کوله ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

 

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌

 

رفتم و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!  

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...




طبقه بندی: ادبیات معاصر، 

برچسب ها: غرور، متن کوتاه ادبی، متن عارفانه، غرور و مرد، مرد و درخت، متن کوتاه زیبا،
ارسال توسط ماریا
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بهار سبز تا چه اندازه سبز است؟






صفحات جانبی
امکانات جانبی
blogskin
set as your home page