
من باشم و تو باشی و باران، چه دیدنیست
بی چتر، حسّ پرسه زدن ها نگفتنیست
پاییز، با تو فصل دل انگیز بوسه هاست
با تو، صدای بارش باران شنیدنیست
ابری و چکّه می کنی و مست می شوم
طعم لبان خیس تو حالا چشیدنیست!!
خیسم، شبیه قطره ی باران، شبیه تو
تصویر خیس قطره ی باران کشیدنیست
این جاده با تو تا همه جا مزّه می دهد
این راه ناکجای من و تو، رسیدنیست؟!!
باران ببار!! بهتر از این که نمی شود
من باشم و تو باشی و باران ... چه دیدنیست!!
حسین غلامی
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: باران، غزل، خاطره باران، من باشم وتو، من وتو وباران، حسین غلامی، غزلی از حسین غلامی،

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدو اما دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
فاضل نظری
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: شعر، شعرنو، غزل، فاضل نظری، شعری از فاضل نظری، غزلی از فاضل نظری، غزل خلوت، خلوت، غزل خلوت از فاضل نظری،

از غم تنهایی امشب فال بر حافظ زدم
وه چه زیبا بگفت او این سخن را از دلم:
" سینه مالامال در است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی "
باز هم بی خوابی و درد دل من با سه تار
گریه از من ، زخمه از من ، ناله از او زار زار
طبقه بندی: شرح شورانگیزعشق،
برچسب ها: شعر، غزل، غزل سه تار، ناله سه تار، شور خلوت سه تار، درد دل باسه تار، شورسه تار، شورسه تارمن،

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
فاضل نظری
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: شعر، غزل، فاضل نظری، غزلی از فاضل نظری، خداحافظ، غزل خداحافظ، غزل خداحفظ از فاضل نظری،
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن گردشـــی در کوچــه باغ راز کن. علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت عشق اسطرلاب اسرار خداست من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها می تپــد دل در شمیــــم یاسها زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست زندگی باغ تماشـــای خداســت گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود می تواند زشــت هم زیبا شــود حال من ,در شهر احسـاسم گم است حال من ,عشق تمام مردم است زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود. حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد. مولانا
هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بد بینی خود را شکسـت.
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: مولوی، مولانا، غزل، غزلی زیبا از مولوی،

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست
محمد علی بهمنی
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: شعر، غزل، غزلی زیبا، غزل عاشقانه، غزلی از محمد علی بهمنی، محمد علی بهمنی، غزل خون غزل،

و لب گشودی و من محو یك سلام شدم
و بی مقدمه درگیر این درام شدم
...
ورق زدی و تمام دلم به حرف افتاد
ورق زدی و به حرف تو زود خام شدم
...
چه سطرهای عزیزی كه رد شدی از من
چه فصلهای قشنگی كه نردبام شدم
...
دو فصل خواندی و ول كردی انتهایم را
دو فصل رفتی و پنداشتی تمام شدم
...
ورق ورق شدم و در غروب بُر خوردم
و در مسیر عبور تو قتل عام شدم
...
غرور ساكت من در مرور ساده تو:
شاعر:میر افضلی
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: غزل، غزلی زیبا از میر فضلی، غزل من حرام شدم،
|
ملکا ذکر توگویم که تو پاکی و خدایی
نتوان شبه توجستن که تو در وهم نیایی
|
طبقه بندی: گزیده ای از اثار شاعران،
برچسب ها: شعر، غزل، غزلی از سنایی، شعر ملکا، ملکا ذکرتو گویم، شعر ملکا از سنایی، غزلی زیبا از سنایی،
دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!
قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!
گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست
محمد علی بهمنی
طبقه بندی: راهیان شعر امروز،
برچسب ها: فکر کردن به تو، دل بستن به تو، غزل، غزلی تازه،
تبلیغات 

