
علاقه جان ببخش
باز هم دیر شده ام
دلخور از این همه نبودن های من نباش
می دانم که نوشتن را دیر کرده ام
دیدن تو را میان واژه - واژه ها
حتما دلت گرفته است گلم
حتما جایی از قصه هایت بار هم غصه شده است
که از صبح شنبه تا غروب جمعه
آسمان - همیشه ی خدا بغض دارد ونگاهش ابری
که گونه های سرخ بهار هی خیس می شوند
هر روزش بارانی ست
راستی گفتم: سلام؟
گفتم دوستت دارم ، مدام؟
گفتم که اگر نباشی هی بیدارم وبی خوابی تو را
کابوس می بینم؟
سلام
سلام علاقه جان
حالا تو هی بپرس کجایی
بگو که چرا هنوز و این همه ، مانده ای
هی بگو کجا به دنبال ترانه خیالت از من راه افتادی
بگو که هرز می روی، خسته می شوی
تازه، دعوایم نکن تو رو خدا
بگذار برایت بگویم علاقه جان
دلم هوای روزهایی را کرده است که یک سلام
برای - هم بازی کافی بود و یک " دوستت دارم " برای زندگی
هوای دوستت دارم همیشه - مدام را
برای یک مداد تراش و چند خط لبخند
باور نمی کنی اما،
دلم فصلی تازه میان - چهار فصل را کرده است
فصلی که خوب ببینم - خوب تر بشنوم و بیشتر کنارهای تو باشم
کنارهای رودی آرام
جاری
حوالی یک عاشقانه آرام را
حدود خنده های تو را می خواهم
باد را بر شانه هایت
حضور همیشگی ات را
همان گونه که هستی سبز - پر از بوی خیس بارش مدام باران
دلم هوای دل تو را کرده است
علاقه همیشگی ام
گلم...................
پا نوشت: وقتی که تو درنوشته هایم گل می کنی ...بهار می آید
طبقه بندی: باران و گلی،
برچسب ها: بهار، فصلی تازه، فصل باران، فصل باران وگلی، فصلی برای دیدن تو، دوستت دارم، عاشقانه،

میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند.
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند …
طبقه بندی: اشعار عاشقانه آزاد،
برچسب ها: شعر، شعرنو، عاشقانه، شعرعاشقانه، بوی دستهایت،

شب
همیشه دستهایش را
بر چشمهایم میگیرد
تا او را از روی صدایش بشناسم
میدانی چه بر سر جهان میآید
اگر تورا فراموش کنم
چه بر سر جهان میآید
اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند
یا گنجشگی دانه را
انگار
کوچ تمام پرندهها
به سمت درختی بود
که با برگهایش باد را تکان میداد
درختی
که تو سالها زیر سایهاش مینشستی
و حالا کتابی عاشقانه است
فکر کن
به ماجرای دزدی
که تمام ساعتهای دنیا را دزدید
تا معشوقهاش دیگر پیر نشود
من
پیر شده بودم
وبر سر دو راهی
خیال کن
هر کدام از دستهایت تفنگیست
یکی دوست
یکی دشمن
و تو بمانی
کدامیک را برداری و
شلیک کنی …
مهدی اشرفی
طبقه بندی: راهیان شعر امروز،
برچسب ها: شعر، مهدی اشرفی، جویبارلحظه هاجاریست، شعرنو، شعرسپید،

سلام گلم
علاقه همیشگی هر روزه ام
در حوالی همین عاشقانه پرسه می زنم
بیا
زودتر بیا
برایت گوجه سبز آورده ام
به طعم وتازگی روزهای کودکی
روزهایی که بهانه ایی بهتر از عشق زیاد وتعطیلی کم پیدا نمی شود
و دلخوری هایمان بیشتر از چند دقیقه دوام نمی آورد
بعد از هر قهری به دنبال راهی برای بوسه می گشتیم
که با هم آشتی کنان را جشن بگیریم
راستی
چند بوته تمشک نشان کرده ام
برای فردای شور چشمی روزگار
تا شیرین شیرین شود دوری های مدام مان!!
بیا امروز اصلا برای هم باشیم - کنار هم
شاید اردیبهشت دیگر ازسمت و سوی بهشت نیاید
شاید دیگر بهار هم نباشد برای ما
شاید دیگر حتی هیچ ردی هم از بودنمان برآب نماند برجاده حتی بر برف هم
بیا اصلا نرویم سراغ باغچه و کبوتر خوابیده
احوالی هم هیچ نپرسیم از گلی و باران نباریده
قول می دهم نه شعر باشد نه شعور
نه ترانه ای بخوانیم
نه حتی قاصدکی روانه
فقط می خواهم
از باغچه سبز امروز پونه ای از نامت را بچینم
می خواهم هر آنچه را از کودکی تا تو را
به آغوش بگیرم
و از هر آنچه به روزهای بدون تو بریزد
فاصله...............
شعر نوشت:اردی بهشت آمده است ری را!!
با خودت یک لیوان بیاور.....می خواهم از رود چشمهایت یک لیوان آب بنوشم
ته نوشت: نذر لبخند تو می میرم....اما تو به حرفم میخندی !! ملالی نیست..ملالی نیست
دلتنگی نوشت: من که چشم ندارم باچه راه رفتنت را بنگرم؟
یک قدم بیا دلم برای بوی دریا لک زده است....یک قدم بیا
طبقه بندی: باران و گلی،
برچسب ها: باغچه سبز، باغچه سبزاردی بهشت، اردیبهشت، بهارانه، باران وگلی، باران، بهانه عاشقانه،

ای تمام عاشقانه های من
از آن تو
دل بهانه می کند تورا
بی بهانه کی می توان ترانه ساز کرد
راز ونیاز کرد؟
گیسوان تو چتر آرامش منند
و دامنت بهترین جا برای نوازش
لبخندت یکتا هدیه ایست
در دفتر خط خطی روزگارم
نامت آن چنان زیبا
که پرندگان به نجوا در گوش هم زمزمه می کنند
وقتی رسیدم عشق باریده بود
وپیشانیت غرق شبنم
چشمان تو سرشار از شوقی غریب
و حجم هوا،
عطر زیبای عاشق شدن را پراکنده می کرد
انگار با من همه ثانیه ها
به شوق می سرودند
" ترا دوست می دارم"
امروز
و هر روز
من نوشت: خدایا جایی بهتر از بهشت خلق کن....برای زیر پای مادرم میخواهم
طبقه بندی: ابریشمی،
برچسب ها: مادر، روز مادر، روز زن، عاشقانه، عاشقانه ای برای مادر، لبخند مادر،

سلام علاقه ام
دلم می خواست چیزی برایت بنویسم
حرفی ، شعری یا تکه ای از شرابی را بنوشم با لبان تو
بیا گلم ، عزیزم
می خواهم برای تو ساقی مهربان شکوفه و گیلاس شوم
می خواهم برای تو ساقی عطر یاس شوم
می خواهم برای تو ساغر هزار باره یک راز شوم!
نمی دانم............نمی دانم
گلم
لبخندم
هوای همیشه ی عاشقی ام
نمی دانم
در این مدام ندیدنم
توزیباتر شده ای
یا من عاشق تر
نمی دانم سهم ما از این همه لیلی ها ومجنون ها چند سطرنوشته بود
نمی دانم گلم
چند روز با فرهاد کوه کنده اند که صاحب
این همه ترانه و نام شده اند؟؟
نمی دانم
شاید ما تنها زاده های قصه های عاشقانه ایم
و سهم ما همیشه نرسیدن و دیر رسیدن قطار
و تمام شدن داستان بدون دیدار ساده ایم
نمی دانم چرا میان این همه عاشقانه ها
هی از تنهایش خوشمان می آید و اندوهش نصیبمان می شود؟؟
و از تمامی رویا.................
نه گلم،
این یکی را همیشه نگاه داشته ام
برای روز مبادا
که مبادا فراموش کنم خواب چشم های تو را
بیا...........
بیا برویم کنار ساحل فردا بنشینیم
رویاهامان را ورق بزنیم
و دور از چشم کتابمان
هم را با یک کلام آشنای دوستت دارم
ببوسیم
پا نوشت: امتداد نام من به تو ختم می شود
بهانه نوشت:نمی دانم تو شبیه باران شده ای یا باران بوی تو را گرفته است؟؟!!
طبقه بندی: باران و گلی،
برچسب ها: باران وگلی، عاشقانه، سهم ما ازعشق، خواب چشمهایت،

هی از بهار گفتم
از شکوفه وبارش باران
هی صبر کردم و از صبوری گفتم
تو را به جان خدا
بیا برویم صفحه ی بعد
بیا دوباره هم شویم
کنار هم
سلام
سلام عزیز
سلام همیشه ی هموار علاقه ام
حال امروزت چگونه است
راستی می دانی اردیبهشت هم دارد از نیمه رد می شود؟
نارنج ها هی خشک می شوند
اگر بدانی چقدر تشنگی شان را تاب می آورند
برای یک لبالب ساده ی ما
اما نگران نباش!
آلوچه ها لبالب - آنها شکوفه دارند
و شکوه ماندگارشان را جشن گرفتند
و باور کن کنار عطر یاس های تازه بر دوش کشیدند
این همه فصل ماندگاری - نارنج را
آخر آنها برای تو مانده بوده اند
راستی یادت هست؟
یک بار هی از درخت و ازنارنج می گفتی؟
هی صبح زود، مربای - بهارانه اش راتعریف می کردی
و عطر بوسه کنارش را بی هوا برباد دادی ، را؟
حواست نبود ، نارنجی گوش تا گوش عاشقانه نشسته بود
لم داده برحصار، بعد
بالای حصار دستت را راست کردی یک طعمش را کندی - بوسیدی
عطر تو و درخت پیچید و هی پیچید
آنقدر که نوشته ها را گیج کرد وباد را ولو
شعرها راخاص کرد وشاعرها را،
هر چه دلش خواست
روز را تغییر داد وشب رامعنا
دولت را دل کرد و دل را دنیا
راستی تو را به جان خدا
ما که بوسیده ایم هم را
یک شب
کمی هم شده به خوابم بیا
بگذار این سطر ها را بنویسم
در آینه تو را عذر بخواهم
بالشی بر سرت بگذارم
و برایت چای بیاورم
داغ............
امشب هم تنهایم
مرا ببخش..............گلم
طبقه بندی: دوست بارانی،
برچسب ها: شعر، عطر تو، عطرتو ودرخت، عطرتو وبهار، بهارنارنج، دوست بارانی،

سلام گلم
می آیی برویم بازی کنیم،تا بزرگتر نشده ایم
تا دورتر نشده ایم
من چشم می گذارم ، تو قایم می شوی
مثل همه روزهای بزرگ کودکی
اول کنار بوته های بلند را می گردم حتما آنجایی
بو می کشم طعم کودکی را عطر تنت را
و نسیم را دنبال می کنم
دنبال پیراهن سبز - آبی ات می گردم و طعم شکوفه را پی می گیرم
بعد پشت پرچین رویا پیدایت می کنم
تابردن تو را ببینم و شوق شادی را درچهره ات
اول ساده گشتم
بعد سراغ همان جاهای همیشگی رفتم
با همه وجودم لابه لای برگ های پاییز را گشتم
لای سوز زمستان و شبهای بلند را
بهار هم که ....................
نبودی
هیچ جا نبودی
بیا بازی کنیم گلم
قول می دهم دیگر تقلب نکنم
جلوتر ازتو فریاد بکشم و درآغوشت گیرم
قول می دهم به جای تو فکرنکنم
به جای تو نبینم ...به جای توحرف نزنم
به خدا فهمیده ام
چرا تو همیشه یک جا قایم می شوی
تو را به جان کودکی
گوشه ای از پیراهنت را بیرون بیاور
کمی از رنگ و روی بودنت را
از حصار بیرون بگذار
باقی با من......
باقی با من...........گلم
پا نوشت: تقصیر من نیست دلتنگی ام سرریز شده است .....ازدورمی بوسمت گلم
بهارنوشت: بوی اردیبهشت آمد پس پیراهن یوسف کجاست؟؟؟؟
ته نوشت: دستانت را جلوی دهان باد بگذار و برایم لالایی بخوان میخواهم بخوابم
طبقه بندی: باران و گلی،
برچسب ها: باران وگلی، کودکی، روزهای کودکی، روزهای بزرگ کودکی، عطرتو،

روزی باز خواهم گشت
دیر می شود ، ولی فراموش نمی شود
باز هم به گرد هم میچرخیم، به مهر
به عشق
باز بارانی خواهد بارید گلم
تا غافلگیرمان کند
خیس خواهیم شد بی چتر
بی ترس
در کنار هم
شعله شقایقی می گیرانیم
الهه ی نازی می خوانیم
گرم می شویم درپناه هم
و ثانیه ها در نگاهمان به رقص درمی آیند
من اهل همین حوالی بهارم
همین باران تند
که بی هوا می آید
بوسه ای بر گونه ات می زند و زود می رود به سمت وسویی
از جنس همین گلبرگهای بهار نارنج هستم
که باد بر زمین تکانده است
و فرش سپید قدم هایت شده است
من اهل بهارم دیر هم شود،
باز خواهم گشت گلم......
زودتر رسیده اند
بهانه نوشت: دیشب ندیدمت حتی به خوابم هم نیامدی گفتم شاید باران بندت کرده است....
ترانه نوشت: دوست داشتم و دارم تویی عمر دوباره ام
ته نوشت: شانه های باران درد می کند ... راه زیادی را آمده است .. تمام زمستان در راه بوده است ....
لیوانی چای برایش بریز قند خنده هایت .... یادت نرود؟!
طبقه بندی: بهارانه،
برچسب ها: بهار، بهارانه، من از بهارم، بازخواهم گشت، حوالی بهار،

مثل یک خنجر سردی که به گرمی وجودم تشنه ست
تو سکوتت رادر من کردی
آویختی....
در همه عمق حیاتم
در همه عمق وجودم .
واژه ی کشته ی خود را
ریختی در قلبم .
قلب من ..
وسعت یک خواب بلند...
در پریشانی طوفانِ سحر گاهِ یکی عشقِ فرو ریخته در چشمِ من است .
قلب تو ...
خسته ی غمگینی ِ یک فاجعه ی شوم
که در آن ، هرکس
هیز کرده چشمان ،
رو به سوی جسد و جسم تو بود .
تا بر آرد از تو ...
جمله ای ، واژه ی نوری ،آهِ در تنهایی
تا بگیرد از تو
بوسه ی سرد نگاهت در سکوت یک شب
مثل یک کرکس بنشسته بروی حدقه
تا که خاموش کند چشمت را .
قلب من ...
حادثه ای در خورشید ...
که دگر باره بیفروخت سراپایش را.
که دگر باره به تابش واداشت ..
که به آتش جان داد ...
از پس ریزش یک قطره اشک
که به خود غرق نمود خورشید را .
که سیاهی بخشید عالم را .
همه جا یخبندان...
همه کس سردو ملول .
همه را مرگِ تپش در دلشان .
همه در فکر هم آغوشی یک سگ با ماه .
همه در محور ذهنِِ روده !
همه در کنج سیاه ِ دندان عقلش .
همه در سور عزا .
همه در بستر مرگ .
حال.......
من آمده ام ...
حال من در تپشم ....
و تو ای خورشیدم !
گرم شو از نفسم .
گرم شو از دل من !
واژه کن قلبت را !
واژه کن بر من و در من آویز .....
واژ ه کن آتش را !
واژه کن !
شعر ش کن !


